محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3290

تاريخ الطبرى ( فارسي )

* ( الله وَالله خَيْرُ الْماكِرِينَ 8 : 30 ) * » [ 1 ] يعنى : و چون كسانى كه كافر بودند درباره تو نيرنگ مىزدند كه بازت دارند يا بكشتندت يا بيرونت كنند . آنها نيرنگ مىكردند و خدا نيرنگ ( ايشان را بى اثر ) ميكرد و هدا در همه نيرنگبازان ماهرتر است . مختار آن را فهميد و بنشست و جامه از خويش بينداخت و گفت : « قطيفه بر من افكنيد كه گويا تب كردم كه لرزشى سخت احساس مىكنم » و شعر عبد العزى بن سهل ازدى را به تمثيل خواند بدين مضمون : « وقتى گروهى جاى خويش را ترك كنند « و خشونت نكنند « كس از آنها نترسد » آنگاه گفت : « سوى ابن مطيع رويد و حالت مرا با وى بگوييد » زايده بن قدامه گفت : « من چنين مىكنم . » مختار گفت : « تو نيز اى برادر همدانى عذر مرا با وى بگوى . » حسين بن عبد الله گويد : با خويشتن گفتم : « به خدا اگر چيزى در بارهء او نگويم كه مايهء خشنودى او باشد اطمينان ندارم كه وقتى فردا غلبه يافت مرا هلاك نكند . » گويد : پس گفتم : « بله ، من پيش ابن مطيع عذر ترا مىگويم و هر چه تو خوش دارى به او خبر مىدهم . » گويد : از پيش مختار در آمديم ، يارانش بر در بودند ، گروهى بسيار از آنها نيز در خانه اش بودند . گويد : سوى ابن مطيع روان شديم . به زايده بن قدامه گفتم : « وقتى آن آيه را خواندى سخنت را فهميدم و مقصودت را دانستم كه از پس آنكه لباس پوشيده بود و مركبش را زين كرده بودند او را از برون شدن همراه ما باز مىداشتى و وقتى آن

--> [ 1 ] سورة الانفال آيهء 30